شب بی خوابی و صبح مدرسه

سرانجام سپیده‌ی آن روز موعود فرا رسید؛ روزی که قدم به دنیای تازه‌ی مدرسه می‌گذاشتم. دل آکنده از شوقی وصف‌ناشدنی بودم و بی‌تابانه مشتاق تجربه‌ی طعم شیرین درس و دانشاندوزی بودم. از همان پنج سالگی، نگاهم به کتاب‌های پربار پدربزرگ که بر برگه‌های کاهی نقش بسته بودند، دوخته شده بود؛ گنجینه‌ای اسرارآمیز که همواره کنجکاهم می‌کرد تا راز واژه‌های درونش را دریابم.

در آستانه‌ی این سفر، بنا بر رسم آن روزگار، می‌بایست سَر را می‌تراشیدیم، گویی عازم سربازی بودیم. پدر با قیچی دستیِ تیزش که گاهگاه پوست سَر را نیز می‌گزید، موهایم را از ته زد. اما آنچه هرگز از خاطرم نخواهد رفت، شبی است که پیش از رفتن به مدرسه سپری کردم. آن شب، چنان از شوق در پوست خود نمی‌گنجیدم که پرده‌ی خیال، بی‌اختیار تصاویر فردا را برایم به نمایش می‌گذاشت. کیفم را در آغوش گرفته بودم و پی در پی کتاب‌ها را ورق می‌زدم و عطر کهنه‌ی کاغذشان را می‌بویید؛ بویی که برایم سرمست‌کننده بود. چندان در این رویاپردازی غرق شده بودم که مادر با نوازش گفت: «بچه، چرا نمی‌خوابی؟»

خواهر بزرگترم، که از من دو کلاس بالاتر بود، مسخره‌ام می‌کرد و با خنده می‌گفت: «بذار بری مدرسه، بعد دیگه داری لحظه شماری می‌کنی که کی تعطیل میشه!» اما این سخنان به گوش جانم نمی‌نشست. هنوز که هنوز است، آن کلماتی که آن شب در سکوت ذهنم جاری می‌شد به یاد دارم: «من با شما فرق دارم. من می‌خواهم کارهای بزرگی بکنم… می‌خواهم پزشک شوم و دردی از مردم درمان کنم.»

بالاخره آن شب پراحساس به پایان رسید و صبح، با دل‌هایی پرامید از زیر قرآن مادرم گذشتم و راهی شدم. اما این سفر، با تنهایی همراه بود؛ چرا که من چهارمین فرزندی بودم که راهی مدرسه می‌شد و اینگونه بود که نخستین درس زندگی را—درس استقلال—از همان ابتدا آموختم. تنها راهی مدرسه شدم. نخستین لحظات، در سکوت و انزوا گذشت، تا آنکه در کنار آبخوری، پسری را دیدم که گویی او نیز چون من تنها بود و با کسی سخن نمی‌گفت. پیش رفتم و گفتم: «اسمت چیه؟»
—«رضا.»
—«منم محمدم. با من دوست می‌شی؟»
و اینگونه،«رضا» نخستین دوستِ مدرسه‌ام شد.

آن روز، ما را در صف منظمی چیدند و برای نخستین بار، مفهوم نظم و انضباط را آنچنان جدی و ساختاریافته تجربه کردم. هرچیزی برایم تازگی داشت، اما از درون، شور و شوقی پایان‌ناپذیر می‌تپید. این، تنها سرآغاز راهی پرپیچ و خم و دراز بود؛ راهی که آرزوها و اهداف بزرگ، چراغ‌های همیشه‌روشنش بودند.

 

 

 

در آستانه مسئولیت

سال سوم دبستان بود که فهمیدم چرخ زندگی به سختی می‌چرخد. پدر، دیگر از پس هزینه‌ها برنمی‌آمد. هرچند چیزی به زبان نمی‌آورد، اما دست‌های همیشه خالی، چهره‌ی درهم‌رفته و بی‌حوصلگی‌اش، خود گواهِ داستانی بودند که بر ما آشکار نبود. در چنین روزگاری، ما سه پسر خانواده دریافتیم که باید بارِ قسمتی از این بار را به دوش بکشیم.

برادران بزرگترم در گوشه‌ای مشورت کردند که “باید کاری پیدا کرد”. من که از همه کوچک‌تر بودم، با شور کودکانه التماس می‌کردم: “منم میام با شما!” اما پاسخشان همیشه این بود: “تو هنوز بچه‌ای!” آنها نهایتاً تصمیم گرفتند به دستفروشی روی بیاورند، اما مرا با خود نبردند. همان روزها، حسِ بی‌کفایتی و سنگینی بار مسئولیت برای نخستین بار بر دوشِ کوچکم نشست.

تا اینکه یک ماه بعد، بالاخره قبولم کردند. از آن پس، در ساعات پایانی مدرسه، برادرم مرتضی با موتورسیکلت یاماهای آبی رنگِ همیشه‌، پشت درِ مدرسه منتظرِ من و مصطفی می‌ایستاد. به محض به صدا درآمدن زنگ آخر، با تمام سرعت به سوی او می‌دویدیم و سوار می‌شدیم؛ بر همان یاماهایی که مدام خاموش می‌کرد و مجبور بودیم نوبتی، آن را تا مقصد هل بدهیم.

مقصدمان حرم حضرت معصومه بود یا پارک ۷۲تن. آنجا، بادکنک می‌فروختیم. در پایان شب‌های سخت، برادرم برای دل‌جویی و زدودن خستگی، برایمان بستنی قیفی می‌خرید. وقتی نزدیک ساعات یک نصف‌شب به خانه می‌رسیدیم، کیف مدرسه را در گوشه‌ای پرت می‌کردم و تازه سر سفره‌ی شام می‌نشستم. مادرم با چشمانی از سرِ مهر و غرور، مدام تکرار می‌کرد: “مردای من برگشتن… مردای من گشنشونه.”

 

 

راهی که بخشی از من شد

از آن سال به بعد، “کار” به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام تبدیل شد. در تابستان‌ها تمام‌وقت و در طول سال تحصیلی، نیمه‌وقت. اما در این میان، یک ویژگی همچون ناجیِ روح و روانم بود: شوخ‌طبعیِ ذاتی. سعی می‌کردم در هر شرایطی بخندم، بخندانم و از لحظه‌ها لذت ببرم.

گاهی هم به خودم مرخصی می‌دادم و به زمین‌های خاکی اطراف خانه پناه می‌بردم. آنجا، با تمام وجود فوتبال بازی می‌کردیم. اما ناگهان، در میانۀ بازی، صدای برادرم بلند می‌شد: “داریم میریم، نمیای؟!” و دوباره باید با عجله سوار موتور می‌شدم و به دنیای دستفروشی بازمی‌گشتم. بعضی روزها از فرط خستگی، همانجا در پارک، بین بساطِ دستفروشی به خواب می‌رفتم. در آن لحظات، مرتضی سرم را بر زانویش می‌گذاشت و من در آرامشِی عجیب، به خوابی عمیق فرومی‌رفتم.

 

 

پدر دوم

نام بردم از مرتضی؛ برادر بزرگ‌ترم. او در واقع پدر دوم و معلم اول من بود. بسیاری از راه و رسمِ زندگی را از او آموختم. این درس را از او در جان و دل دارم که “انسان بی‌تلاش، هیچ است. و اگر خواسته‌ای در دل داری، باید برایش بجنگی و زحمت بکشی.”

 

 

همبازی، رفیق، شفیق

او فقط یک خواهر نبود؛ بلکه رفیقی بی‌توقع و همراهی همیشگی بود. با این حال، راستش را بخواهید، چه جنگ و دعواهای بچگانه‌ای که بینمان درنمی‌گرفت! چون فاصله‌ی سنی چندانی نداشتیم، بسیاری گمان می‌کردند ما دوقلو هستیم.

بازی‌هایمان در حیاط پشتی خانه، دنیایی کوچک اما بی‌نهایت برایمان ساخته بود. گاه و بی‌گاه، سرگرمی‌مان “خاک‌بازی” بود. یادش به خیر! گویی یک کارگاه سفالگری کوچک داشتیم. با گل‌های کف حیاط، ظروف کوچک و ساده‌ای می‌ساختیم، آنها را در آتش می‌گذاشتیم و با ذوق کودکانه‌ای فکر می‌کردیم که “سفالگری” کرده‌ایم. چه لحظات شاد و بی‌دغدغه‌ای…

این برگ زرین از زندگی‌ام به من آموخت که چگونه به یکدیگر عشق بورزیم، چگونه پس از هر کشمکش، کینه را از دل برانیم و چگونه گذشت کنیم.

می‌خواهم بگویم: خواهرم، عاشقتم.